در گریز از خویشتن
هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟ _زان که بر این پرده ی تاریک، این خاموشی نزدیک، آنچه می خواهم نمی بینم، و آنچه می بینم نمی خواهم.* * دکتر شفیعی کدکنی
از آن ما شاید
به آینده که فک می کنم دوتا تصویر میبینم اولیش اینه که من نشستم ، بقیه وایسادن دومیش اینه که بقیه وایسادن ، من نشستم ! تفاوت این دوتا تصویرم به نگاه من به اونا یا اونا به من برمیگرده ! برای تصویر اول ، اول من باید نگاه کنم ، در تصویر دوم هم همینطور ! تفاوت به دوم برمیگرده ! به آینده ی نه چندان دوور ب...
برای آینده
تا به حال مدام "من من" لق لقه زبونم بوده ! و هرچقد که سعی کردم بگم اینطور نیست گفتم : "نه ! من اینطور نیستم ! من نمیدونم ! من فقط سعی خودمو می کنم و توانمو میذارم و ..." با یکم نگاه سطحی میشه دید که "من" نه تنها "من من" کردم ، که بیشتر از دوبارم بوده ! هربار ! به قول یارو "اون که میگه من هیچ ادعایی ...
برای رفع دلتنگی ها
م ر دسه حرفه ! ولی باید بی حرف باشه ! باید لبخند باشه ! چرا مرد و سنگ جفتشون سه حرفی ان !؟ چرا حس میکنم جفتشون یه حسه سکووت دارن؟! من سنگی ام که برای یه گل از توی سینه ام راه باز کردم! من قبلش میتونستم تحمل کنم، الان که یه گل توو سینه مه ، سختیم آزاردهندست ، شکسته شده ام و بی فایده ! فقط یکم تووی اد...
به چه چیزفکر میکنید ؟!
فکر می کنم از آخرین بار که در قدم زدن های شبانه به آینده فکر کردم یا گذشته چقدر گذشته ؟! چند زمانیست که دیگر فقط خیال بافی های کودکانه و داستانی را به زندگی در میان این زندگی خاکستری ترجیه می دهم؟! و حال که به آینده فکر می کنم شاید تنها راه خلاصی از این زندگی و مشکلات پیش رویش تصعیدِ این بازی کودکان...
در باب دیوانگی
دیوانه است او که گفته بود می رود امّا رفت و گفته بود می مانَد امّا ماند و گفته بود می خندد امّا خندید دیوانه است او گروس عبدالملکیان
مشکل از کجا شروع شد ؟!
مشکل از اونجا شروع شد ک خواستیم خودمونو جدا کنیم!وقتی چشماتو می بندی با دنیای اطرافت یه خط بینتونه! مثلا الان که این متن رو می خونی، فکر میکنی ببینی چی میگه، چون معتقدی بین نویسنده و خودت تفاوت هایی هست! بین دست راست و پای منم فرق هست! ولی جفتشون از مَنن ! باقیه دنیا چون نمیتونم کنترلشون کنم، از من ...
پیشنهاد
یه روشی ام هست که مغز و باز میکنن ، قسمت پیشونی رو میبرن یا با یه صدمه غیر فعالش میکنن! اینطوری طرف دیگه اعمال عالی مغزش متوقف میشه ! پرخاش گری ، عاطفه و ... نداره ! میخوره و میخوابه ، فرمون میبره و کار میکنه ! مثلا توی فیلم پرواز بر آشیانه فاخته یا پایان فیلم جزیره ی شاتر ! میخواستم بگم یه روش دیگه...
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم *
چشمانم را باز می کنم و حس می کنم زنده ام ! این گرمای فصلی از تابستان و احتمالا مرداد است ! ولی خب این فقط یک گمان بیش نیست ! اطرافم را نگاه می کنم ، تو نیستی ! دیگر شاید هرگز نبینمت ! گریه ام می گیرد ! آه ! به حال مرگ گریه می کنم ! مادرم من را در آغوش می گیرد و کمی آرامم می کند ! چشمانم را می بندم و...
ساعت چنده ؟!
زمانایی هست که نمی دونی خوشحالی یا غمگین ، با این وجود حالت بعد از مدت ها خوبه و اصلا نمیخوایی به خواب اجازه بدی ازین لحظه ها دورت کنه ، به تمام هشیاریت نیازی داری تا از تمام این لحظات استفاده کنی ولی یه ترسی توی دلت مدام میگه نخواب چون ممکنه از خواب بلند شی و متوجه بشی تمام هشیاری قبل از خوابت یه خ...
...
این شعر برای تو است همان که باید داشته باشیش همان که یک نفر باید با اشک برایت سروده باشدش البته اشک هام روی گونه هام نیست به زمان سرودن این شعر اشک های من آن زمان که روی شانه هایم ریخت ریخته شدند ، نه ! قبلتر ، آن زمان که ضمایر دست از نشان دادن برداشتند نه! قبل تر ... از آن زمان که خواستم خودم نباشم...
هنر باید در خدمت انتقال احساس باشد !!!
میان قهر کردنمان به صحفه ی حوادث فکر می کنم و از بر(حفظ) برایت شعری زمزمه می کنم تا آرام شوی ... ولی تو آنقدر درگیر حذ (حظ!) بردنت هستی که حتی متوجه آن نمی شوی که شعر شاملو در کیهان چه می کند و در این میان احساس می کنم دوچرخه سواری در یکی از چهار راه های مغزم تصادف کرده و تمام برگه هاش زیر ماشین ها ...
سال نو مبارک
مامانم می گه غروب پنجشنبه های آخر سال، دعا بیشتر میگیره می گم آره ! جمعه هاشم همینطوریه ! #غروب_آخر_سال #دیالوگهای_خیالی_من
یادداشت
در مورد زندگی ، چیز زیادی نمی دونم ! جالب تر اینه که بر خلاف قبل فکر می کنم ، نمی فهمم ! یعنی از بقیه کم تر می فهمم ! چیزایی که همه راحت باهاش کنار اومدن و فهمیدنشون برای من مثل بحرانِ فرار از زندان می مونه !!! مسخره ! درکل خواسته های مهم و چیزای مهم داره کم رنگ میشه و متاسفانه چیزی به جاش رنگ نمی گ...