پخش تلویزیونی بمبی که روشن شده را از توی دست-های گربه-ی سخن-گو پرت می-دهد به دست-های موشی که پی-آپی همدستی-اش را با گربه انکار می-کرده-است؛ پشت تلفن می-گوید:«حواست با منه؟» بمب دوباره توی دست-های گربه-ایست که چشم-هایش را بسته است، «نمی-دونم»؛ صورت گربه سیاه سیاه شده است، کنترل روی سینه-ام است و او که پشت گوشی با من حرف می-زند می-فهمد که عادت کرده-ام به حرفایش گوش بکنم، ترس پشت تلفنش را درک بکنم و بدانم که او با این سکوتش -دارد- تظاهر می-کند که هنوز داشته راجع به چیزی که می-گفته حرف می-زده، می-دا
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
link دوباره که زنگ می-زند؛ انگار تلفن را بر نداشته-ام، نه؛ انگار قطع نکرده-بوده-است، انگار که ادامه-ی حرفی است که می-زده-است و می-کروفون-چی-ای برای چند ثانیه می-کروفون را زمین گذاشته-بوده-است تا چایی[-ئی] بنوشد؛ نمی-دانم، خنده-ام می-گیرد؛ اصلا[-ً] انگار عروسکی را در دستم گرفته-ام که حرف می-زند، می-گوید «باید تصمیم من باشه یا نه؟!» نمی-پرسم که چه تصمیمی، همان قضیه-ی دانشگاه را ادامه می-دهم. می-گویم «فکر کردم قطع کردی، استادت هم فکر کرده قطع کردی؛ فقط باید کمی صبر کنی تا دوباره سوال طرح بکند، استا
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
پخش تلویزیونی بمبی که روشن شده را از توی دست-های گربه-ی سخن-گو پرت می-دهد به دست-های موشی که پی-آپی همدستی-اش را با گربه انکار می-کرده-است؛ پشت تلفن می-گوید:«حواست با منه؟» بمب دوباره توی دست-های گربه-ایست که چشم-هایش را بسته است، «نمی-دونم»؛ صورت گربه سیاه سیاه شده است، کنترل روی سینه-ام است و او که پشت گوشی با من حرف می-زند می-فهمد که عادت کرده-ام به حرفایش گوش بکنم، ترس پشت تلفنش را درک بکنم و بدانم که او با این سکوتش -دارد- تظاهر می-کند که هنوز داشته راجع به چیزی که می-گفته حرف می-زده، می-دا
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
link دوباره که زنگ می-زند؛ انگار تلفن را بر نداشته-ام، نه؛ انگار قطع نکرده-بوده-است، انگار که ادامه-ی حرفی است که می-زده-است و می-کروفون-چی-ای برای چند ثانیه می-کروفون را زمین گذاشته-بوده-است تا چایی[-ئی] بنوشد؛ نمی-دانم، خنده-ام می-گیرد؛ اصلا[-ً] انگار عروسکی را در دستم گرفته-ام که حرف می-زند، می-گوید «باید تصمیم من باشه یا نه؟!» نمی-پرسم که چه تصمیمی، همان قضیه-ی دانشگاه را ادامه می-دهم. می-گویم «فکر کردم قطع کردی، استادت هم فکر کرده قطع کردی؛ فقط باید کمی صبر کنی تا دوباره سوال طرح بکند، استا
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳، 21:24
"حرف هایم را برای خودم یکدست می کردم"؛ بلند و کشیده بالای صفحه می نویسد و برگه ی بازپرس را پس می دهد. بازپرس لبخندی که سال ها داشته را روی صورتش می چرخاند و کمی مکث می کند؛ می پرسد" پرسیدم تو کشتیش؟!" و قضیه که بسیار بیخ پیدا کرده است در چشمان سرگرد نور انداخته به چراغ می رسد و سپس به او که حرف هایش را یکدست می کرده پس داده می شود. کلمات؛ کلماتِ یکدست شده، حقیقت و حتی[-ّ] غر و لوندهای رو
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳، 20:22
چیزی پیدا نیست؛ نمی توانم برای این حالتش به او [بهش] چیزی پیشنهاد بدهم و خودم به صدای مکالمه[-ی] دو درختی که در باغچه سکوت کرده-اند، مشغولم. اگر کسی این سکوتشان را از من می-پرسید به حتم به چشمانش نگاه می-انداختم و شاید پاسخم را برایش با دستانم در هوا بهتر تعریف می-بردم؛ مثلا[-ً] می گفتم سکوت دردناک است و این سکوت مثل دیگر کارهای درخت مثل سبز است، نمی-دانم؛ شاید هم می-گذاشتم در سکوت کمی در چشم
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳، 19:28
به خودم پس می-دهم؛ به خودم می-رسد و انگار همه-ی حرف-هایی که دانه به دانه و شمرده شمرده در چنگ و بند زمانه به گفت و گو نشسته بوده-ام را مثال می-زنم؛ همه در لحظه-ای به خودم می-رسد و احساس می-کنم همه-ی حرف-ها که زده-ایم را خودم می-گفته-ام، خودم بودم که در دایره-ی هستی در مصرع اول به قاف ایستاده بوده-ام؛ خودم بوده-ام که هر حرفی که می-زده-ام را همان می-شنیده-ام و در این بازتاب-ها حتی[-ّ] این نبود
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳، 21:1
همین که صحبت به من رسید؛ کمی از چایی که روی میزم بود را نوشیدم؛ حالا می-گویم چای ولی تعلیقی که روی میز بود را هم در آن دخیل می-دانستم، قهوه-ام در فنجان و البته شیری که روی آن ریخته بودند و شاید در عوض قند هم یک کلوچه-ی فندقی در کنارش گزارده بوده شده بود، نمی-دانم؛ شروع صحبت مثل وقتی که در موقع خوردن یک چای [بغضی قدیمی را] درگلو می-شکند، مثل سرفه-های سنگین از گلویم بیرون می-پرید، و سنگینی د
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴، 13:38
aدلی ست که نمی خواهی؛ [دلی هست؛ میخواهی؟! برای چه؟! نمیدانم،] - نمی خواهم چون علائم هشدار دهنده دارد .faاگر باد بیاید؛ باران خواهد باریداگر آن تویی که می آید،به آغوش من خواهی آمد. siزنگ زده بود که حرفش را چندبار مزه کند، پرسیدم برای این حرف ها خیلی دیر شده؛ گفت -یعنی تشر زد و پرسید- که من از کجا همه چیز را می دانم یا ادعا می کنم که خبر دارم؟ گفتم من برای شنیدن همه ی حرف ها و سوال
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
شبیه کودکی که وقتی فهمیده خورشید را پدرش یا دیگر افراد خاندان اختراع نکرده اند؛ خلقتش را گردن می گیرد، برای ماه بوسه ای می فرستم تا عشقمان را به خاطر بسپارد. Study of a Womb, c. 1489
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
برای پر کردن فضای اداری بود که این ها را ردیف می کردم و البته با کلاسیک و ارتباط های خیامی ای که صادق خان هدایت بر اساس نقاشی های ونگوک و موسیقی ویوالدی ردیف به ردیف در هرمونوتیک و فولکوریک با فالنامه ها و غزلیات دیوان حافظ منطبق می کرده و سپس هرکدام را به رؤیت سایه ها و گذشتگان و عوامل جادویی [می]گذاشته است؛ و حال حاضر می بایست این معما را که برداشت آزادی از هملت شکسپیر و هنری چهارم یا پنجم اوست حل کنم.تا بتوانم قطعه ی بعدی را بفهمم -یا در اداره بمانم-، سوال و متن چنین برداشت هایی را منطقی فرض کرده است تا بتواند در نهایت الامر هم تغییراتی را ایجاد نماید؛ مانند این که ساختار و ساحت زبانی شاید سفر در زمان را عملیات نبخشیده باشد یا الان در رؤیت آن نباشیم، لیکن کارکرد آن آسان بوده و در شاکله های ارتباطی این قابلیت را بدیهی می شناسد و ثواد و ثواب لازمه ی آن بحثی است که در استالکرهای روسی یا زبان شناسی های افراط گرا و البته هرمس در ایلیادها و اودیسه ای رد پاهایی یافت و مفروض آن هم بوفی است که چون نامش را جغد گذاشته اند در این معبر زمانی-زبانی ایستاده است و صدای بال ها یا تکان های پرها را جوهر به جوهر می شناخته است؛ اما اگر فرد در این استعاره ی مکنیه معنی دوری که به تاریخ اشاره دارد را بیابد و معنی دور آن یعنی همه ی آن را از دست بدهد به این پیش-بدیهی نمی رسد و می بایست این اقلید و این پازل را از قبل تر مناظره کند. متن سوال را که معنی دور را در منطقه ی نزدیک می گذارد و استعاره را به استاده تغییر وضعیت می دهد را پر کردن فضای اداری و مربوط به افسانه ی سیزف می دانم که می بایست یک سنگ را هر روز بالای کوهی برده و وقتی تا غروب همه ی این مشقت را به دوش برده است، در پایان روز به غلطیدن آن ب
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
و سپس برای یافتن و نگریستن در جهان به مغازه رفتم و کمی بغض خواستار شدم؛ می خواستم در بهت و همه ی احساسات، همه ی تپش های ابدی که می توانست تا نپتون ستاره ها را شناخته و لمس کند نگاه بکنم، بنگرم و قلبم در چشمانم آتش نشود، به کسی که آن سوی یک امکان ایستاده بود نگاه کردم و بغض را در کیسه گذاشتم و با چند کنسرو و کوکا از آن جا بیرون آمدم. چراغ برایم در چشمانم مستی می غلتانید و من به کسی که می پرسید یا پیام می گذاشت لبخند می زدم و زمان، نور و حجم به سرعتی که نباید داشته باشد، کنداکند کنده می شد و در هیزم های آخر شب و سرمای مخروبه ی لیوان های کاغذی دود می شد. من می نگریستم و هیچ چیزی نمی توانست آزارم داده باشد. پ.ن: [...]پلک.
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی