خرید بک لینک

چهارشنبه یکم مرداد ۱۴۰۴، 23:11

.

.

چند شب پیش؛ وقتی که آقای لازارو[-ف پلنگ ماده‌-ای که تن-مایه‌-ای سفید با خط‌-های کشدار روی رنگ مشکی دارد] مثل حالتی از نغمه با اغوا در نوعی از انزوای خواب و بیداری روی تختم ظاهر شد؛ خودم می‌دانستم که چه شده‌-است ؛نمی‌-دانم، البته سپس به این توان که بین اغمای خواب و بیداری و هوشیاری است بی‌-اهمیت[-ّ] شدم و ترجیح دادم که این حقیقت به واقعیت چیره گردد، می‌توانستم وهمی که آنجا بین فاصله-ی تختم و رخت‌-خوابم تا قفس آقای لازارو[-ف] در باغ‌-وحش رخ می‌-داد را رها بکنم و بگذارم مثل حالتی که طلب کرده‌-است کمی -تنها کمی- پیشم دراز بکشد و دلبری یا آرامش آغوش کند، گفتم که؛ نمی‌-دانم، این چیره شدن به واقعیت با آن حقیقتی که من به تنهایی در آن می‌-ایستادم چیزی بود که انگار سالیانی‌-است که می‌-خواهم به آن پی ببرم. وقت-های بسیاری که صرف می-کرده-ام که مرگ را بهتر بشناسم؛ ساعت-هایی که با سر و ته کردن-های ساعت-های شنی به انگاره-ای دور زل می-زده-ام، و آن روز در تخت که یکباره آقای لازارو[-ف] با خطوطی بر سیاه خودش را از لابه-ی واقعیت[-ّ] به آغوشم سپرد؛ نمی-دانم، حالا انگار خیلی بیشتر از پیش به این حالت درگیر شده-ام ولی می-بایست بگویم می-دانم برای یافتن آن شاید تا ماه-ها چیزی باب دندانم نباشد.

person ها[مو]ن
chat
•••

برچسب: نویسنده: پویان مهدوی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 4:04

صفحه بندی