link
دوباره که زنگ می-زند؛ انگار تلفن را بر نداشته-ام، نه؛ انگار قطع نکرده-بوده-است، انگار که ادامه-ی حرفی است که می-زده-است و می-کروفون-چی-ای برای چند ثانیه می-کروفون را زمین گذاشته-بوده-است تا چایی[-ئی] بنوشد؛ نمی-دانم، خنده-ام می-گیرد؛ اصلا[-ً] انگار عروسکی را در دستم گرفته-ام که حرف می-زند، می-گوید «باید تصمیم من باشه یا نه؟!» نمی-پرسم که چه تصمیمی، همان قضیه-ی دانشگاه را ادامه می-دهم. می-گویم «فکر کردم قطع کردی، استادت هم فکر کرده قطع کردی؛ فقط باید کمی صبر کنی تا دوباره سوال طرح بکند، استاندارد را بر استاندارد افزوده محاسبه کند و وقتی اثر تمرین را خط زد، دوباره ارزیابی-اش را ارائه بکند». نمی-دانم عروسک توی دست-هایم به چشم-هایم که نگاه می-کند طعم زندگی را می-یابد یا این منم که درمی-یابم که چیزی از طعم زندگی در آن-ها نیست. پشت تلفن می-گویم «اگر تصمیم پدر و مادرت بوده-است حالا بایست آن-ها هم در این ارزیابی شرکت کنند و البته یک پیش-ارزیابی هم به فاکتور اضافه می-شود». پشت تلفن می-گوید «من در مورد دانشگاه حرف نمی-زنم»، پشت تلفن محکم و شمرده-ی عصبانیتی[-ّ] است که می-گوید «من در مورد دانشگاه و استادم حرف نمی-زنم؛ تو خودت را به بی-مسئولیتی[-ّ] زدی، تو نمی-فهمی که این مبحث برای من چقدر مهم است». نمی-دانم، تلفن با یک صدای خفه و آخ قطع می-شود، یک دختر عصبانی و کلافه-است که می-گوید اه و قطع می-کند.
درب بازمانده-ی یخچال؛ صدای زمان را بلند می-کند و من آن را با صدای بوق اشغال تلفن همزمان می-شنوم؛ نمی-دانم، می-بندم و به روی مبل روی به روی تلویزیون دراز می-شوم و تلویزیون و پخش تلویزیونی هیچ اهمیتی[-ّ] نسبت به صدای درب یخچال نشان نمی-دهد. دو کارآگاه که چیزی از گذشته-ی خود را به یاد نمی-آورند با لباس-های یکی-دونفر دیگر در قابی سینمائی[-یی] خودشان را پی-گیر قتلی نشان می-دهند که اتفاق[-ّ] نیافتاده و پلیس-های دیگری که در اداره هستند سعی می-کنند بخاطر شان[ء] اجتماعی، آن-ها را مراعات کنند و انگار کم-ترین حضور آن-ها را هم در نظر نگیرند. تلفن گوشی-ام زنگ می-خورد و گزینه-ی دیگری را در سرم به چرخه می-اندازد. صدای پشت تلفن که نفر دیگری است می-گوید «تو واقعا[-ً] او را درک نمی-کنی». منظور دقیقش از او همان نفر قبلی است و در ادامه هم می-گوید دوست-داشتن در نظرش این-طور و آن-طور است؛ با همین توصیفات حرف-هایش را پس می-گیرد و می-پرسد اگر شما یکدیگر را دوست دارید، چرا این-طور شده-است؟! نمی-دانم، آقای کارآگاه روی زمین کوتاه آمده-است و تصویرش کنار جای جسدی است که با گچ و چند سرنخ گیج می-خورد. می-گویم «حرف-هایش و تبییناتی که داد برایم اهمیتی[-ّ] نداشت، فقط می-دانم که حالا که با او تماس گرفتم و بوق-های اشغال می-آمده-است یعنی داشته با تو صحبت می-کرده-است. می-گویم دوست-داشتن و دوست-داشته-شدن و فلسفه-ای که می-خواهد را می-بایست در یک فضای جدی[-ّ] مثل کلاس فلسفه یا ادبیات دنبال بکند؛ من نمی-توانم این عروسکی که دارم را برای تعمیر ادراک او هزینه بکنم یا ببینم چطور یا چگونه-است و حالا هم من حرف-هایم را زده-ام و او می-تواند با گفتن یک اه به حالتی خفه و آخ تلفن را قطع بکند».
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی