"حرف هایم را برای خودم یکدست می کردم"؛ بلند و کشیده بالای صفحه می نویسد و برگه ی بازپرس را پس می دهد. بازپرس لبخندی که سال ها داشته را روی صورتش می چرخاند و کمی مکث می کند؛ می پرسد" پرسیدم تو کشتیش؟!" و قضیه که بسیار بیخ پیدا کرده است در چشمان سرگرد نور انداخته به چراغ می رسد و سپس به او که حرف هایش را یکدست می کرده پس داده می شود. کلمات؛ کلماتِ یکدست شده، حقیقت و حتی[-ّ] غر و لوندهای روزمره ی یک آدم معمولی که پشت یک افسر نظامی پنهان شده است و درخشش کلمه ی مرگ؛ از چشمان کسی که کلماتش و حرف هایش یکدست شده است روی لبان و سپس گویش قرار می گیرد. "نه! مردن یا زنده موندن هرکسی به عرضه ی خودش بستگی داشته." سکوت می کند، نگاه سرگرد را می چشد و ادامه می دهد: "بهتر بود من کشته باشمش؟!" سرگرد می نشیدند؛ صندلی اش را به میز می رساند و دستش به نشانه ی دوستی به کسی که کلماتش و حرف هایش یک دست شده، انگشت سبابه نشانه می کند. "به نظرم تو کشتیش."
افسر کشیک وارد اتاق می شود؛ و ابتدا مردی که کلمات و حرف هایش یک دست شده است، سپس افسری که او را زیر نظر داشته و مطابق با نظریات اقلیدوسی در این نقطه هردویشان حرفی که داشته اند را رها می کنند و به افسری که مثل یک گاو نر و بی در نظر داشتن موارد موادی با ادب وارد اتاق شده است، نگاهی فرهنگی و بکر رخ می دهد و نگاه می کنند که نزدیک به بیخ واژگانی-ست[است].

برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی