خرید بک لینک

پخش تلویزیونی بمبی که روشن شده را از توی دست-های گربه-ی سخن-گو پرت می-دهد به دست-های موشی که پی-آپی همدستی-اش را با گربه انکار می-کرده-است؛ پشت تلفن می-گوید:

«حواست با منه؟» بمب دوباره توی دست-های گربه-ایست که چشم-هایش را بسته است، «نمی-دونم»؛ صورت گربه سیاه سیاه شده است، کنترل روی سینه-ام است و او که پشت گوشی با من حرف می-زند می-فهمد که عادت کرده-ام به حرفایش گوش بکنم، ترس پشت تلفنش را درک بکنم و بدانم که او با این سکوتش -دارد- تظاهر می-کند که هنوز داشته راجع به چیزی که می-گفته حرف می-زده، می-دانم که زنگ زده بوده تا آینده-اش را چندبار مزه کند، نمی-دانم؛ بی-هوا می-پرسم که برای این حرف ها خیلی دیر شده؟! هیچ پاسخی از آن سوی گوشی در کار نیست؛ با اتفاقی که برای صورت گربه می-افتاد حالا دارد گذشته-ای-چیزی مابین همان گربه و موش را دنبال می-کنیم، سکوتی که تا اینجا ادامه یافته-است می-پرسید- «تو

من کلی آدم یادم دادن[-د] توو دردا تنها شم؛

از کجا همه چیز رو می دونی؟!»سکوتی که از پنهان کردن نوعی احساس است و ادامه-ی همان حرف است «یا ادعا می کنی که خبر داری؟» کنترل از روی سینه-ام سر می-خورد تا کمی چای بریزم، می-گویم: «من برای شنیدن همه ی حرف ها و سوال ها [که] وقت ندارم، من برای این که پشیمان باشم همیشه دیرتر عمل می کنم؛» کمی برای لحن سختی که داشته-ام سکوت می-کنم و ادامه می-دهم: «دیر و دیرتر را خوب میشناسم، حالا هم دیر شده است، خیلی هم دیر شده» سکوت پشت تلفن آن قدر ادامه یافته-است که می-بایست ببینم کسی که آن طرف گوشی بوده-است قطع کرده؛ قطع کرده-است. قطع کرده است و من وقتی که دارم تلفن را روی پیشخوان یا جیبم می-گذارم دارم تصمیم چایی را با تصمیم یک قرص سردرد عوض می-کنم؛ گوشی را در جیب شلوارم می-گذارم و چایی که از سماور و قوری مخلوط کرده ام را با تصمیم یک قرص سردرد عوض می-کنم

آب را وقتی در لیوان به جرعه در می-آید نگاه می-کنم، [به حقیقت] در من همین حرف-ها را می-زند[1]؛ حرف-ها را می-زند و من می-دانم قرصی که خورده-ام شروع به حل شدن کرده[-است]. نمی-دانم، شاید به واقع عادت بدی[است که] دارم و می-دانم هرچه در من کهنه-تر شود تبحر[-ّ] من نیز افزایش یافته-است، اما[-ّ] درد مثل حالتی که پس از لمس یک جسم بتوانم به سردی آن پی ببرم پیشتر نیز وجود داشته -انگار سپس در من بود.- نمی-دانم؛ حرف-ها را می-زند و من درست وقتی-که منتظرم قرصی که خورده-ام من را به بی-مبالاتی سوق بدهد، در همان یخچال کمی هم از بطری می-نوشم تا آب نوشیدنی-ام را با آبی که با قرص خورده-ام –درهم و برهم است- قاطی نکنم و هردو را یعنی لیوان و بطری را در یخچال می-گذارم.

برچسب: نویسنده: پویان مهدوی تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 4:25

صفحه بندی