من کلی آدم یادم دادن[-د] توو دردا تنها شم
پخش تلویزیونی بمبی که روشن شده را از توی دست-های گربه-ی سخن-گو پرت می-دهد به دست-های موشی که پی-آپی همدستی-اش را با گربه انکار می-کرده-است؛ پشت تلفن می-گوید:«حواست با منه؟» بمب دوباره توی دست-های گربه-ایست که چشم-هایش را بسته است، «نمی-دونم»؛ صورت گربه سیاه سیاه شده است، کنترل روی سینه-ام است و او ک...
[1] زمزمه می-کند
link دوباره که زنگ می-زند؛ انگار تلفن را بر نداشته-ام، نه؛ انگار قطع نکرده-بوده-است، انگار که ادامه-ی حرفی است که می-زده-است و می-کروفون-چی-ای برای چند ثانیه می-کروفون را زمین گذاشته-بوده-است تا چایی[-ئی] بنوشد؛ نمی-دانم، خنده-ام می-گیرد؛ اصلا[-ً] انگار عروسکی را در دستم گرفته-ام که حرف می-زند، می-گ...
من کلی آدم یادم دادن -د توو دردا تنها شم؛
پخش تلویزیونی بمبی که روشن شده را از توی دست-های گربه-ی سخن-گو پرت می-دهد به دست-های موشی که پی-آپی همدستی-اش را با گربه انکار می-کرده-است؛ پشت تلفن می-گوید:«حواست با منه؟» بمب دوباره توی دست-های گربه-ایست که چشم-هایش را بسته است، «نمی-دونم»؛ صورت گربه سیاه سیاه شده است، کنترل روی سینه-ام است و او ک...
1 زمزمه می-کند.
link دوباره که زنگ می-زند؛ انگار تلفن را بر نداشته-ام، نه؛ انگار قطع نکرده-بوده-است، انگار که ادامه-ی حرفی است که می-زده-است و می-کروفون-چی-ای برای چند ثانیه می-کروفون را زمین گذاشته-بوده-است تا چایی[-ئی] بنوشد؛ نمی-دانم، خنده-ام می-گیرد؛ اصلا[-ً] انگار عروسکی را در دستم گرفته-ام که حرف می-زند، می-گ...
بیخ
جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳، 21:24 "حرف هایم را برای خودم یکدست می کردم"؛ بلند و کشیده بالای صفحه می نویسد و برگه ی بازپرس را پس می دهد. بازپرس لبخندی که سال ها داشته را روی صورتش می چرخاند و کمی مکث می کند؛ می پرسد" پرسیدم تو کشتیش؟!" و قضیه که بسیار بیخ پیدا کرده است در چشمان سرگرد نور انداخته به چرا...
حتی[-ّ] رفته-ام که حرف بزنیم
یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳، 20:22 چیزی پیدا نیست؛ نمی توانم برای این حالتش به او [بهش] چیزی پیشنهاد بدهم و خودم به صدای مکالمه[-ی] دو درختی که در باغچه سکوت کرده-اند، مشغولم. اگر کسی این سکوتشان را از من می-پرسید به حتم به چشمانش نگاه می-انداختم و شاید پاسخم را برایش با دستانم در هوا بهتر تعریف می-بردم؛ مثل...
همه-ی حرف-ها که زده-ایم را خودم می-گفته-ام
جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳، 19:28 به خودم پس می-دهم؛ به خودم می-رسد و انگار همه-ی حرف-هایی که دانه به دانه و شمرده شمرده در چنگ و بند زمانه به گفت و گو نشسته بوده-ام را مثال می-زنم؛ همه در لحظه-ای به خودم می-رسد و احساس می-کنم همه-ی حرف-ها که زده-ایم را خودم می-گفته-ام، خودم بودم که در دایره-ی هستی در مصر...
کمی گذشت تا چای سرد شود_
جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳، 21:1 همین که صحبت به من رسید؛ کمی از چایی که روی میزم بود را نوشیدم؛ حالا می-گویم چای ولی تعلیقی که روی میز بود را هم در آن دخیل می-دانستم، قهوه-ام در فنجان و البته شیری که روی آن ریخته بودند و شاید در عوض قند هم یک کلوچه-ی فندقی در کنارش گزارده بوده شده بود، نمی-دانم؛ شروع ...
در موضع
پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴، 13:38 aدلی ست که نمی خواهی؛ [دلی هست؛ میخواهی؟! برای چه؟! نمیدانم،] - نمی خواهم چون علائم هشدار دهنده دارد .faاگر باد بیاید؛ باران خواهد باریداگر آن تویی که می آید،به آغوش من خواهی آمد. siزنگ زده بود که حرفش را چندبار مزه کند، پرسیدم برای این حرف ها خیلی دیر شده؛ گفت -ی...
فعلا که گفت می-ر[-و-]م؛ تا بعد[-ش].
چهارشنبه یکم مرداد ۱۴۰۴، 23:11 ..چند شب پیش؛ وقتی که آقای لازارو[-ف پلنگ ماده‌-ای که تن-مایه‌-ای سفید با خط‌-های کشدار روی رنگ مشکی دارد] مثل حالتی از نغمه با اغوا در نوعی از انزوای خواب و بیداری روی تختم ظاهر شد؛ خودم می‌دانستم که چه شده‌-است ؛نمی‌-دانم، البته سپس به این توان که بین اغمای خواب و بی...
من کلی آدم یادم دادن[-د] توو دردا تنها شم؛
جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴، 19:38 پخش تلویزیونی بمبی که روشن شده را از توی دست-های گربه-ی سخن-گو پرت می-دهد به دست-های موشی که پی-آپی همدستی-اش را با گربه انکار می-کرده-است؛ پشت تلفن می-گوید:«حواست با منه؟» بمب دوباره توی دست-های گربه-ایست که چشم-هایش را بسته است، «نمی-دونم»؛ صورت گربه سیاه سیاه شده است...
fi deavan
شبیه کودکی که وقتی فهمیده خورشید را پدرش یا دیگر افراد خاندان اختراع نکرده اند؛ خلقتش را گردن می گیرد، برای ماه بوسه ای می فرستم تا عشقمان را به خاطر بسپارد. Study of a Womb, c. 1489Adblock test (Why?)
به نزدیک-ِ بود
برای پر کردن فضای اداری بود که این ها را ردیف می کردم و البته با کلاسیک و ارتباط های خیامی ای که صادق خان هدایت بر اساس نقاشی های ونگوک و موسیقی ویوالدی ردیف به ردیف در هرمونوتیک و فولکوریک با فالنامه ها و غزلیات دیوان حافظ منطبق می کرده و سپس هرکدام را به رؤیت سایه ها و گذشتگان و عوامل جادویی [می]گ...
برای پر کردن فضای اداری این ها را ردیف می کنم و البته با کلاسیک و ارتباط های خیامی ای که صادق خان هدایت بر اساس نقاشی های ونگوک و موسیقی ویوالدی ردیف به ردیف در هرمونوتیک و فولکوریک با فالنامه ها و غزلیات دیوان حافظ منطبق می کرده و سپس هرکدام را به رؤیت سایه ها و گذشتگان و عوامل جادویی گذاشته است؛ و...
به گرده ی من؛ به رگهای فسرده ی من به زنده ی تو ، به مرده ی من. بیا [...]
و سپس برای یافتن و نگریستن در جهان به مغازه رفتم و کمی بغض خواستار شدم؛ می خواستم در بهت و همه ی احساسات، همه ی تپش های ابدی که می توانست تا نپتون ستاره ها را شناخته و لمس کند نگاه بکنم، بنگرم و قلبم در چشمانم آتش نشود، به کسی که آن سوی یک امکان ایستاده بود نگاه کردم و بغض را در کیسه گذاشتم و با چند...
از شهرا
آن ها در گورهاشان می-خندیدند و بلند بلند می-گفتند:مطمئن باش هیچ یک از شعر-های تو نمی-تواند از زمین بیرون برود.آن-ها در گورهاشان بلند شده بودند و می-رقصیدندو آوازی کر پا گرفته بود: هوا خوب است هوا خوب استهوا خوب است هوا خوب است هوا خوب استمطمئن بودم که چیزی به من مربوط است.Adblock test (Why?)
نشان یوسف گم-کرده می-دهد یعقوب|مگر ز مصر به کنعان بشیر می_آید؟
[...] خودم را دوست دارم و می-ستایم. چونان که می-دانم هر کسی که این متن را بخواند؛ حتی[-ّ] اگر علت[-ّ] و موجبات آن باقی باشد؛ خواهد حرف مرا تکذیب کرده و سپس به من فکر کند و سپس بگوید آری، من هم او را می-ستایم. اما[-ّ] حقیقتا این حتم از تاریخ و حقیقتِ من که خودم را شناخته-ام و پالوده-ام و در هر حالتی ...
نیمه-وقت
نوبت من بود حرف بزنم؛ دستانم می-لرزید و هر هرزه-گویی را با خودم مرور[مرموز] می-بردم، گفتم: من اصلا به این افتخارات که شما ردیف می-کنید ستاره نچسبانده-ام. ستاره یعنی در آسمان شب ماندگار بماند[بمانند]. نفس به حال خودش رها می-رفت و شب که سایه-های چراغ را دنبال به دنبال در شهر می-چرخید از کلماتش می-افتا...
تو گویی شب است و او شروع کرده[-است] با من حرف بزند
سر در نمی-آورم؛ زمان که مثل همیشه است و قرار هم که روی همان پاشنه نمی-چرخد، این بی مبالاتی-ها و ترک گویی-ها -چه گویه-های خداحافظی- برای چه است؟ من برای این حوصله-ها وقتم را تلف نمی-کرده-ام و اگر چیزی زیر پای من و جوراب را با کفش این قدر مختل نکرده-بود به حتم ریگ به آن نمی-بستم؛ ولی مگر غیر از آن بود...
و است.
می-پرسد و جوابش را گفته ام؛ جواب، پاسخ، تمامیت[-ّ] صحبتی که میانمان شکل داشته، آن قسمت-هایی که از سرنوشتمان در -این- جبر و پاسخ مُنجوق کاری می شده، حتی صحبتِ میز؛ صحبتِ هزینه، حوصله، دقّت و حتی[-ّ] دستانی که روی میز است؛ پرسیده بود: دوئل کنیم[بی حتی علامت سوال یا لحن اجبار؛ -دوئل کنیم؟! نه فقط گفته ...