به خودم پس می-دهم؛ به خودم می-رسد و انگار همه-ی حرف-هایی که دانه به دانه و شمرده شمرده در چنگ و بند زمانه به گفت و گو نشسته بوده-ام را مثال می-زنم؛ همه در لحظه-ای به خودم می-رسد و احساس می-کنم همه-ی حرف-ها که زده-ایم را خودم می-گفته-ام، خودم بودم که در دایره-ی هستی در مصرع اول به قاف ایستاده بوده-ام؛ خودم بوده-ام که هر حرفی که می-زده-ام را همان می-شنیده-ام و در این بازتاب-ها حتی[-ّ] این نبوده که کوه صداقت نداشته-است، نه، فقط سیاست کم-تری داشته[-است].

[از خودم پس می-گیرم] به خودم پس می-دهم ؛ به خودم پس می-دهم و ناراحتی-ای که مثل زنگار روی قاف و کوه را پوشانده-است، به آینه می-سپارم؛ [-َ]گردها را در باد به درخت-ها، و سپس دود را به باد؛ اشک-ها را به سوگند، و شاید پیغامم را بر دود.
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی