خرید بک لینک

جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳، 21:1

همین که صحبت به من رسید؛ کمی از چایی که روی میزم بود را نوشیدم؛ حالا می-گویم چای ولی تعلیقی که روی میز بود را هم در آن دخیل می-دانستم، قهوه-ام در فنجان و البته شیری که روی آن ریخته بودند و شاید در عوض قند هم یک کلوچه-ی فندقی در کنارش گزارده بوده شده بود، نمی-دانم؛ شروع صحبت مثل وقتی که در موقع خوردن یک چای [بغضی قدیمی را] درگلو می-شکند، مثل سرفه-های سنگین از گلویم بیرون می-پرید، و سنگینی در سینه-ام حجمی از درد پیدا می-کرد، من را راهی به راهی کرده-بود و کسی که حرفم را می-شنید درست مثل وقتی که به گرده-ی گلوی شکسته می-کوبند به جانم خب می-کشید.[-خب] می-گفتم نمی-دانم و حتی[-ّ] توان حقیقت-گویی و هم صحبتی[-ای] که در دلم بود را نداشتم، نمی-دانم؛ [به گمانم] تا وقتی که نمی-توانم حرف بزنم فقط می-توانم از گذشته-ها تعریف جور بکنم؛ گفتم که، نمی-دانم.

person ها[مو]ن
chat
•••

برچسب: نویسنده: پویان مهدوی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 4:04

صفحه بندی