چیزی پیدا نیست؛ نمی توانم برای این حالتش به او [بهش] چیزی پیشنهاد بدهم و خودم به صدای مکالمه[-ی] دو درختی که در باغچه سکوت کرده-اند، مشغولم. اگر کسی این سکوتشان را از من می-پرسید به حتم به چشمانش نگاه می-انداختم و شاید پاسخم را برایش با دستانم در هوا بهتر تعریف می-بردم؛ مثلا[-ً] می گفتم سکوت دردناک است و این سکوت مثل دیگر کارهای درخت مثل سبز است، نمی-دانم؛ شاید هم می-گذاشتم در سکوت کمی در چشم-هایم بماند و بعد بخندد. می-دانم. می-دانم که این خنده-ای که بعد از سکوت در چشمانم رخ می-سپارد به حتم از لذت[-ّ] و طعم این سکوت بوده-است؛ می-دانم، اما[-ّ] در سینه-ام احساس و سنگینی-ای هست که ممکن است به من، به کسی که در درخت-ها دنبال سکوت می-گشته-است، کسی که درد در سکوت را شناخته و حالا سکوت کرده-است؛ نمی-دانم، به کسی که فکر می-کند درخت است..نمی-دانم، به هر حال دستم که به جیبم می-رسد؛ رفته-ام که خداحافظی بکنم.

برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی