بوی بد فراق
راسو را نمی-شناخته-ام؛ حرف-هایش را نشنیده-بودم و می-دانستم پشت-سرم حرف-هایی زده-است[نقطه]. به او گفتم من به تو اعتماد ندارم؛ من به او اعتماد نداشتم، من به هیچ-کس اعتماد نداشته-ام[نقطه؛نقطه-خط،نقطه]. گفت حرف-های بی-سر وته[-ای] که می-نویسی را من هم مجبورم بخوانم؛ میدانستی؟!پ.ن: پیچیده؛ تُویِ تو[خودت]،...
دور خیلی دوور
aدلی ست که نمی خواهی؛ [دلی هست؛ میخواهی؟! برای چه؟! نمیدانم،] - نمی خواهم چون علائم هشدار دهنده دارد .faبیهوده نیست قلبو بی معطلی اگر ساکنش می شدی..siزنگ زده بود که حرفش را چندبار مزه کند، پرسیدم برای این حرف ها خیلی دیر شده؛ گفت -یعنی تشر زد و پرسید- که من از کجا همه چیز را می دانم یا ادعا می کنم ک...
گذری بود به هر حال؛xa0
چونان قلبم چونان سنگبر ضربتِ آخرین غصه تکه تکه بر پاره های زمین و خیال پاشیده شدم عیسی -پدر بزرگ- دست به بالای گوش گرفته، شنید گفت؛ سهم بیشترِ دلتبه سمت و سوی مصر، بالای رف؛ گوشه ایش زیر مبل، ذره ایش در انتهای شب، قسمت سرماش هم که روسیه است روسپی شدم، سیاه باز در خیال مات و کیش از بودی یا فکرکنم هست...
توضیح برای فرازمینی-ها
دست-نوشته-های ببرِ ماهر در تاریخچه-ای از یافته-های ژاپنی و عشق یک پلنگ بالغ که ماهر را توضیف می-کند؛ این-ها برای ماه سروده شده [و ما] ، دلیل مفقود شدن پلنگ ماهر از صخره به هاراکیری (یا خودکشی در ملاء عام سامورائی-ها) نزدیک است. در روایت عشق در سرایش پلنگ و جایگاه اساسی و مرکزی ماه در روایت می توان ب...
یک سو و کناره جمع معازل
شرایط این طور می نمود که بتوانم قدم در کنش وزن گذارد؛ و گزاره های حاصله را با لف و نشر مستقیم تر و واسطه ی تشبیه در عوض مثال و آرایه ی کنایه-آمیز آن بیت و بیتوته کنم. به مثال و به تشبیه، هر قدر -در- نثرِ صریح در موزون یا وزن خلاصه و چکیده ی بهتری بهمراه داشته باشد-م؛ نورالانوار هم در کنار متن، فرم د...
کوه
بعد هم متن به اینجا رسیده بود؛ من میرسیدم که برایش نقطه تعیین کنم، بگویم اینجاهاش را مکث کنیم؛ خراب شده و باید اینجا یک سرگرمی جور کنیم تا متن را از نو بنویسیم. بنویسم و اینها. صدای بم و خراشیدهی گویندهای را جعل کنم و بگویم آرکادابکشیا؛ صدای کهنه و غوز کرده با همان صدای زنگ زده بگوید دبرا؛ بروم و از...
تصویر
َLili, take another walk out of your fake worldPlease put all the drugs out of your handنخواب؛ [سنگ را پرتاب میکند](حالا باید لی-لی راشروع کند)نخواب،[زمزمه-ای که با خود شروع شده است؛ نخواب؛ بازی لی-لی است، لیلی هم اینجاست]بدون من قدم زدن را[در]جهان شمارگان. [اصطلاح خودمانی برای سخت نگرفتن یک معتاد ت...
وقت اضافه
قبل از شروع-ِ بازی-ِ بعدی، به چه چیز فکر می کنم؟! از چه چیز می-اندیشم؟! و چرا ایستاده-ام؟! همین. از این چیزهای روزومره و نقطه-هایی که بالای حرف-هام؛ پایین-ِ سکوت-هام نقش می-بندد؛ از نگاهم به گذشته و پذیرش-ِ آنچه نگاه کرده-ام. نمی دانم؛ امروز نمی-خواستم چیزی بگویم. Adblock test (Why?)
تویی که حتی برای خسته بودن هم واژه داشته ای؛xa0
می نویسد و روی میز می گذارد؛می خوانم "من برای این اراجیف وقت ندارم و حالا باید به این متن ها و نوشته ها خاطرنشان کنم که چیزی برای تاسف آن طرف تر ها باقی نمی ماند؛ گرسنه ها و آدم ها، برای هردوشان محبت مثل زهر به جانت خواهد نشست". حرف می خورم؛ می گویم من هم به چیزهای تلخ علاقه دارم، از گرسنگی یا خُلفِ...
در پی گیری سکوت
     از همین آدم های دم دستی؛ از همین مغازه دارهای پاپتی، از همین دم پایی ها؛ از همین روزها و از همین آدم هایی که تنهایی را قاب گرفته اند بالای سرشان و همین که گاهی در غروب به آن نگاه می کنند. از همین قاب ِ خالی، با همین ابراها؛ به ونیز فکر می کنم؛ به ونیز، به ایتالیا، به رقص در میان کودکانی از تبت ...
لاکانی
کلاه مد دار آ در زبان شناسی جالب است ... در روانشناسی بر اساس زیگمویند؛ فرد مدام بین خواسته های متضاد تعادل ایجاد میکنه؛ لـَکان سازه فکریش رو از جایی شروع میکنه که فرد متوجه خیالی بودن هردوش  میشه ... ! ... چه مدت زمان زیادی را صرف کردم تا زمان عشق را بشناسم؛ چه مدت زمان طول کشید که بفهمم برای معشوق...
به وقت امروز ... نامطلوب
تصویر شماره یک: دو نفر شروع به صحبت می کنند در مورد قرنطینه، از ماندن در چهاردیواری و فرار از جنگ. در پایان صحبت هایشان متوجه می شویم یکیشان از خاطر کرونا در قرنطینه است، و دیگری هنوز بعد از جنگ
یک ریل، خالی از قطار
یاداشت که می نویسم انگار تنهایی با خودم روی ریل قدم میزنم. انتهای مسیر در پیچ و تاب هایی دوور ، ابدیت را نشان می دهد. می دانم هر وقت که دلم بخواهد، می توانم از بازی دست بکشم و دستانم را
برف ها در این دایره امّا، سردرگریبانند ...
آتش را با چند هیزم روشن می کنم. پدربزرگ گوشزد می کند که هیزم ها را آتش زده اند؛ هیزم ها روزی بیشتر بوده. نگاهش که می کنم او خواب است و من صدای خواب هایش را می شنوم. ادامه می دهد که روزهای گذشته اگر حت
برف ها در این دایره، اما سردرگریبانند ...
از وقتی راجع به روزها و داستان ها در کنار هم فکر کردم، فهمیدم داستان ها و روزها با هم خیلی فرق می کنند. در روزهای واقعی، آدم ها شبیه هیچ داستانی نیستند و داستان ها هربار به حیلت و مکارگی، به اسم واقعیت به خوردمان داده شده اند...
بدون پ.ن
وقتی شعری خوانده می شود، یا وقت هایی که دخترکی در تلالو آفتاب به صورتم نگاه می کند؛ یا آن لحظاتی که مثل پسربچه ها می ترسم؛ وقت هایست که می توانم از زندگی -کمی- بیشتر بچشم. کمی بیشتر نگاه کن. می دانم
و با وجــود غـــروب من از کرانه ی تو / زمین هنــوز وقیحانه داشت می چرخید ...
همین که همچنان ادامه را کشدار می نویسم؛ یعنی فراموش شده ای. البته خاطرم هست که هنوز وقتی از برنگشتن حرف می زنند، تو در حافظه ام مرور می شوی. اما مرور خاطرات به این معنا نیست که به تو فکر کنم یا برای
شما آرام آرام حرکت کنید، من دردها را می آورم
درد را با درمان در یک شیشه ریخته ام و با خودم در جیب، حمل می کنم. می دانم واژه ها را چطور از توور دربیاورم و در جوی آب رها کنم. یکی از واژه هام که درد بیشتری داشت از دستم سر خورد و میم آن را برداشت. حالا هم چیزی نیست، همین که "حالا" با "الان" فرق می کند؛ باقی اش "حل" می شود.
ساکت نشسته بودم، جیغ می کشیدی
جیغ می کشیدی با لبخند! آدم حس می کرد لابد شادی را یافته ای! بیشتر که نگاه کردم دیدم، شادی را جایی چال کرده ای؛ چاله کنده ای و بعد از ریدن هم رویش خاک ریخته ای! اگر نمی شناختمت یا نخوانده بودم که فکر م